پارت شصت و هفتم :

در دل گفت واقعا که طلوع چه خوب آدرس و مشخصات می‌داد!
زن دومی که پشت سر این خانم بود، ریز ریز می‌خندید و صورتش سرخ شده بود.
اما خانم اولی که حدودا چهل سال داشت، لبخند کمرنگی بر لب نشاند و سمت یک قفسه‌ی دیگر رفت.
دو بسته نوار بهداشتی بالدار برداشت و سمت سجاد بازگشت. دستش را دراز کرد و در آغوش سجاد نهاد.
- خانمتون این رو می‌خواد.
سجاد که دیگر ماندن بیشتر را جایز نمی دانست به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    بنظرم به طلوع قبلا *** شده ک حالا از *** کردن ب یکی لذت میبره

    ۷ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نکته خیلی خوبی بود.

    ۷ روز پیش
  • تارا

    0

    چیشد ابریشم جون تو که خوب سجاد رو اذیت میکنی حالا مرده اومد طرفت به زور میخواست ببوستت ناراحت شدی

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نتیجه اخلاقی: زور گفتن لذت بخشه، زور شنیدن تحمل ناپذیره

    ۱ هفته پیش
  • شقایق

    0

    وایی جدیدا پارت هات دارن طنز میشن

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    این خوبه یا بده

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    0

    ای سجاد احمق باید میذاشتی اذیتش کنه

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    منم موافقم

    ۲ هفته پیش
کپی شد!